![]()

به نام خدا . وقتي متولد شدم يه پسر كوچولوي تپل سفيد رنگ بودم ، اسممو گذاشتن محسن يعني نيكوكار ، از همون سال هاي اول احساساتي بودم ، البته هميشه عقلم بر احساسم غالب مي شد ، روز اول مدرسه بجاي يه بار سه بار بار با مادر مهربونم رفتم مدرسه ، يعني دو بار فرار كردم و مادر بيچاره دوباره مجبور شد منو ببره ، معلم دستمو گرفت و تا آخر زنگ اول پيشش نشستم ، بعدش عادت كردم ، خيلي زود شاگرد اول شدم و دست راست معلم ، كلاس سوم بودم كه فهميدم تفاوت يعني چي من شاگرد اول شدم ولي شاگرد دوم و سوم كه از خانواده هاي ثروتمند بودن جايزه هاي بزرگ و گرانقيمتي گرفتن و به من يه مداد فشاري دادن ، البته ما خانواده ي متوسط به بالايي بوديم ولي خب تفاوت با بالادستي ها بود ، پدري داشتم كه مهربوني هاي خاصي داشت ، خيلي دوسش داشتم بيشتر از مامانم هنوز طعم شيريني هاي كه هر از گاهي ناگهاني به هر كدوم از خواهرا و برادرا مي داد زير زبونمه هنوز تشويقهاشو و اينكه مي خواد دكتر بشم يادم هست ، توي خونه كمك مامان بودمو پدرم آرزوهاشو در من مي ديد ، خيلي بهم علاقه داشتن و اين علاقه باعث مي شد تفاوت هايي بين منو بقيه بچه هاشون بزارن ، اين تفاوت ها رابطه ي منو با خواهرام به هم مي ريخت برادرم كوچيك تر از اين حرفا بود و به سن و سال ادراك نرسيده بود ...
رماني براي زندگي من
#1 عطف به: نفرين شده
سلام خوبی؟ مرسی عزیزم که به من سر زدی. من وقتی داستان زندگیتو خوندم ناراحت شدم ولی عزیزم اونا راحت شدن اما تو زنده ای سعی کن به بهترین شکل زندگی کنی قربونت بای