
خيال كردم ، خيلي مي تونم ، يعني خيلي توانمندم خيلي منم منم كردم خواستم هر چه بيشتر به خدا نزديك بشم ، من خيلي دوسش داشتم پريسارو مي گم ،خيلي دوسش دارم ولي ما خيلي متفاوت بوديم من مي خواستم به طرف خدا برم و اونا سوار قطاري نبودن كه من بودم ، گفتم خوب ميزارمش كنار فكر كردم خب عقله ديگه كارم درسته انجامش مي دم ، انجامش دادم ولي نتيجه اين شد كه عزيزترين توي قلبم موند و همه ي وجودم رو اشغال كرد هرچقدر دورتر شدم علاقم بيشتر شد ، ديگه نمي تونستم متمركز بشم شاگرد اول هميشگي يهو ترك تحصيل كرد و ديگه نكشيد ، بهمين راحتي شيطان سيستم يه ابررايانه ي هوشمند رو هك كرد و بهش خنديد و موندم با لاشه اي از خودم و قلبي كه لحظه اي ضربان غمزده ي خودش رو فراموش نمي كرد.يادمه خيلي كوچيك بودم هنوز پدر و مادرم زنده بودن يه سريال قديمي مي داد ، يه بنده خدا يه شعري مي خوند با اين مضمون كه من به دنيا اومدم مادرم مرد ، مرا به دايه دادند دايه هم مرد ، مرا با شير گاو آمخته كردند ، از بخت بدم آن گاوه هم مرد ، بچه بودم بهش خنديدم و نفهميدم كه دارم به آينده ي خودم مي خندم حالا ديگه ياد گرفتم كه بيخودي نخندم....
خوب يادم نمياد كه اولين اشتباه رو كي انجام دادم ، آخه اونقدر پاك زندگي كرده بودم كه حداقل يه دله سير نگاش نكردم ، نمي دونم خدايا مي زني مي شكني مي دوزي منم دارم تماشات مي كنم ، ديگه لازم نيست ادامه بدي ، من خوب فهميدم كه ما كوچيكتر از اين هستيم كه كاره اي باشيم ، من خوب فهميدم كه هوش و استعداد و چه و چه و چه .... بدون حضور تو مفهومي نداره ، خدايا خودت خوب مي دوني كه اونقدر بنده ي خوبي برات بودم كه حتي نمي تونم چهره ي عزيزترينم رو بخوبي به ياد بيارم ، خدايا من بخاطر تو نگاش نكردم ، خودت تمومش كن ، خدايا من يه روزي مي خواستم دكتر بشم يه روزي درس خوندن برام آب خوردن بود يه روزي باد غرور امكاناتي كه بهم داده بودي منو گرفته بود ...
#1 عطف به: سرباز
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم .
وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم .
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم .
وقتی او تمام کرد من شروع کردم .
وقتی او تمام شد من آغاز شدم .
و چه سخت است .
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است ،
مثل تنها مردن !
((دکتر علی شریعتی))