
خدارو ياد مي كنم و شروع به نوشتن مي كنم ، اصلا حوصلشو ندارم ، براي دوستي نوشتم مي نويسم ولي نتونستم و چند روز از وعده ي من گذشته ، بيشتر از نوشتن به يه شنونده احتياج دارم شنونده اي كه بشنوه و هر چي كه شنيد فراموش كنه ، شنونده اي كه بهت نگا نكنه تا بتوني راحت گريه كني ، داد بزني ...
البته همچين شنونده اي وجود داره و اون خداست ولي خب ، من اونقدر بد هستم كه خوب احساسش نكنم با اينكه همه جا همراهيم مي كنه ، ولي من يه موجود ناسپاسم كه همراهم رو خوب ، اونطوري كه شايستشه حس نمي كنم ، البته تلاشمو مي كنم كه بيشتر حسش كنم ، چند هفته پيش تصميم گرفتم باري رو كه برداشته بودم و نتونسته بودم حركت بدم دوباره بردارم ، مصمم شدم چهل روز روزه بگيرم و به خودم سخت بگيرم و هر كاري كه قبلا انجام مي دادم و توي سال هاي غم از يادم رفته به ياد بيارم ، امروز نوزدهمين روزه ، هر روز بعد از اينكه صداي دعوت خدا رو مي شنوم و لبيك مي گم ، از خونه مي زنم بيرون ، نيم ساعتي كه مي گذره پاي كوهم ، همه جا تاريكه و صداي سگ ها هميشه هست ، چند روز باروني زيبا داشتمو چند روز خشك و سرد و اين اواخر چند روز برفيو سفيد ، تا حالا چن تا خرگوش ديدم و دو تا موش كانگورويي خيلي زيبا كه دمي داشتن بلند با يه توپ مشكيه كوچيك و پشمي در انتهاي اون ، صداي پرنده هايي كه براي هم مي خوندن و شيشه ي سكوت ترك بر مي داشت و صدا بود كه تكرار مي شد و من هاج و واج موجودي سرگردان در وسعتي بي انتها ...
قبلا ظرف زياد مي شستم ، خونه رو تميز مي كردم غذا مي پختم و كارهاي ديگه كه البته مدت ها بود انجام نداده بودم ، شروع كردم به بازگشت ، حالا همه ظرفارو مي شورم چند روز اول همه داشتن شاخ در مياوردن ، خونه رو تميز كردم و حالا ديگه يه عادت ساده شده البته هنوز غذا نپختم آخه تقريبا چيزي يادم نمونده ، سعي كردم حلوا بپزم كه خب ، يه جورايي بيشتر از اينكه حلوا باشه شكلات شده بود ، بزودي غذا پختن يادم مياد و آبگوشت و سوپ و قرمه و چيزاي ديگه اي كه مي پختم يادم مياد تنها غذايي كه يادم مونده ماكارونيه ، دليلشم علاقه اي كه بهش دارم و معمولا هر از گاهي پختم و يادم نرفته ...
روز سيزدهم يه گله سگ پارس كنان به طرفم هجوم آوردن ، اومدن اومدن ، نزديكتر و نزديكتر ، دندوناشونو نشونم مي دادن و بشدت ابراز وجود مي كردن ، تصميم گرفتم فرار نكنم راستشو بخواين نمي دونم چه حماقتي بود ، بدم نمي يومد چند تا گاز حسابي بگيرن ، توي اون لحظه ي تاريك عقلم آژير خطر مي كشيد و داد مي زد فرار كن و قلب بود كه فرماني عجيب مي داد ، انگار با درد خو گرفته بود و زخم خونين گاز سگي وحشي براش جذاب بود ، ولي ...اينطور نشد اونا اومدن و در حدود سي سانتيمتريه من متوقف شدن و آروم همراهيم كردن ، دوچرخه برده بودم ، هر بار كه در اثر ناهمواريه جاده خاكي بهشون نزديكتر مي شدم غرش بلند تري مي كردند ، نمي دونم به خاطر اينكه هورمون ترس توي خونم پيدا نكردن حمله نكردن يا رسم عاديشون بود هر چي كه بود ظاهرا خدا جاي يه گاز آبدار رو براي روز سيزدهم ننوشته بود...
حالا تقريبا با همه ي سگايي كه اونطرفا هستن رفيق شدم فكر مي كنم يه پنجاه تايي باشن ، هر روز براشون نونه خشك مي برم ، موجودات باوفايي هستن يه روز يه گروه شيش تاييشون اسكورتم مي كردن با من اومدن و با من برگشتن تا وقتي كه سرعتم اونقدر زياد شد كه نتونستن بيان ، وقتي چن تايي براي گردش مي رفتن يك يا دوتاشون پيش من مي موندن ظاهرا مواظبم بودن !
همه چي توي اين چند روز خوب بود ، تنهايي تنهايي بود كه فرياد مي زد ، وقتي كه از كوه بر مي گردم زوج هاي جوون تازه دارن ميان البته بعضي روز ها و عمدتا جمعه ها ، با حسرت نگاشون مي كنم ، صداشونو مي شنوم از كنارشون مي گذرم و سلام مي كنم ، محبت توي قلبم مي جوشه و دلي كه بايد پذيراي اين محبت باشه رفته ، شايد دلي مهربونتر از دل من پيدا كرده ، تقريبا با هر چيز كوچيكي به يادش ميفتم يه خانمي هست كه هر جمعه مياد كوهنوردي نسبتا زود و تنها با يه روسريه آبي، از دور نگاش مي كنم البته اونقدر دور هستم كه چهرشو نبينم ، روسريه آبيش صدام مي زنه و احساس از اعماق سنگيه يه مرد مي جوشه وو بيرون مي زنه ، جاري مي شه و محيط رو تار مي كنه ...
اولين چيزي كه توجهم رو جلب كرد 7 سال پيش كفش هاي كتانيه آبيه بزرگي بود كه دختر لاغر و كوچكي مي پوشيد و از پس قام هاي كوچيك و منظم رد پايي مردانه توي برفي سفيد و زيبا بر جاي مي موند ، روزي كه همه جا سرد مي شد و يخ مي زد حرارتي عجيب منو در خودش فرو برده بود ، تپشي بي پروا ، قفسه استخواني سينم رو مي كوبيد و من قدم به قدم اثر كتانيه آبي رو لمس مي كردم ...
حالا هفت سال بعد روسريه آبيه رهگذري ، زمان رو متوقف مي كنه و من مسافر هميشگي سرزمين رويايي خيال از دروازه ي حقيقت خارج مي شم و هر جور كه هست با هر داستان خنده دار بچه گانه ي گريه آوري دلدارم رو در آغوش مي گيرم و گريه مي كنم ، چشمام رو باز مي كنم نيم ساعت گذشته ، بلند مي شم كوله پشتي رو ميندازم روي دوشم و راه ميفتم ، اين روزها توي چهره ي همه توي همه ي حرفا همه ي كارا دنبال گمشده اي مي گردم ...براي من و گمشده ي من دعا كنيددوست دارين بيشتر در مورد چي براتون بنويسم ؟!لطفا برام يادداشت بزاريد توجه شما تسكينيه براي دردهاي من
با ويترين ايرانسل چند تا فال حافظ گرفتم كه بترتيب براتون ميزارم (البته يه جملشو سانسور كردم):
سلامي چو بوي خوش آشنايي**بدان مردم ديده روشنايي*
شما در دوستي و رفاقت بسيار صادق هستيد. در نظر شما هيچ چيز بهتر از عشق و مهرباني نيست. البته در اين راه كم و بيش مورد بي وفايي قرار گرفته ايد.خدا را چه ديديد شايد گشايشي شود *
--
گردست دهد خاك كف پاي نگارم**بر لوح بصر خط غباري بنگارم*
آنقدر خواسته تان برايتان عزيز و محترم است كه حتي حاضريد جان خود را هم فداي آن بكنيد. دست به دعا شده ايد. انشاءلله حاجتتان برآورده مي شود.*
--
ساقي حديث سرو و گل و لاله مي رود**وين بحث با ثلاثه غساله مي رود*مدتي است كه به كاري مشغول هستي. مشكلات را پست سر گذاشته اي و كار شما نتيجه داده است. مغرور نشو و به ظواهر دنيا دل نبند كه اين دو شما را از راه درست زندگي منحرف مي كنند. براي خواسته ات به نزد بزرگي مي روي كه انشاءلله حاجت شما را بر آورده خواهد كرد.*



#1 عطف به: قلب برفي من
سلام محسن جان
مرسی از اینکه خبرم کردی..قلم خیلی خوبی داری
برای خودت و گمشده ات بهترینها رو آرزو میکنم .
موفق باشی