
يا پناه بي پناهان - قلم به دست گرفته ، رقم مي زنم متني براي خاطره هاي دور كه تو ، مهربان بوديو مي نگريستي بنده اي مفلوك را كه محبتي عميق از مخلوقي ديگر به دل گرفته وو زمين گير شده و آنچنان خالق اين حس شگفت را به فراموشي سپرده ، گويي اين ضربان نرم و وحشي و اين جمع اضداد عجيب و دوست داشتني از رحمتي و لطفي سرچشمه نداشته ، در ثانيه اي صورتي در زماني دورتر آرام تر شدم و از دوربرگرداني شگفت انگيز كه به ناگاه و دفعتا از كرامت بزرگ مرتبه اي در اتوبان يكطرفه ي قلبم سبز شد دور زدم ، دور زدم در مسيري كه تاكنون نيامده بودم آهسته پيش رفتم و حالا زماني بسيار دورتر سوئيچ را چرخاندم و پياده شدم آلاچيقي بهشتي يافتمو شروع به نگاشتن تصويري كردم براي شما كه بخوانيد و دعا كنيد هر روز چند رقمي به ارقام كارت سوختم كه رقمش ناپيداست اضافه شود كارتي كه فله اي در شبي قدر فروشنده اي مهربان توزيع مي كرد و بهايش همان بود كه بخواهي و براي او هرگز تقصير و فراموشي نبود و كسي در ميان ازدهام جمعيت از ياد نمي رفت و موجودي زير دست و پا نمي ماند ، و مهمتر اينكه اصلا صفي وجود نداشت !! او را مي شناختم موتورم و كاربراتورش و فن ، كوئل ، دلكو ، بدنه ، چراغ ها ، بوق كه گاهي بلند مي زند و پيامبري درون آن كه گاهي فرياد مي زند سوخت كم شده يا مسير در حال عوض شدن است همه اينها و همه ي ناشمرده ها و نقشه اي جامع ، همه وو همه را او برايم مهيا كرده بود ، نوشته هايي برايم گذاشته بود كه ظاهرا بايد از آنها ياد مي گرفتم ، چگونه بكاربگيرم آنچه را برايگان در اختيارم بود و نكند بناگاه ، از سر ناداني اين نظم پيش رونده را دره اي مهيب ببلعد و تمام بدنه ي سفيد رنگ و زيبا و موتور گرانقيمت و تمام بوق و چراغو ... هلاك شود .
نگاشته هاي مخلوقي مجازي را در فضاي وهم انگيز وب مي خواندم بدين شرح كه او خداي خود را مي خواند و ياد مي كند هر وقت كه دوست داشته باشد ، به هر زباني كه حال كند ! به هر روشي كه برايش زيبا جلوه كند ، متون فروشنده به خاطرم مي آيد و اينكه ما چقدر فراموش كاريم و چقدر قطعات گرانقيمتي را كه به ما بخشيده معطل مي گذاريم و اينكه چرا اكثرالناس نمي انديشند ، آيا نمي بينند هيچ دانشي بدون استاد ، دانشجويي بدون كتاب ، بدون اندوخته هاي گذشتگان و بدون عالمان رشد نمي كند ، آيا شنيده ايد عاقلي براي ساختن تركيبي شيميايي مثلا نوعي رنگ، هر آنچه دوست داشته باشد به هر نسبتي و هر روشي مخلوط كند و نتيجه رنگ باشد ، حالا بگذريم از اثر سايش در اين معادله ي سقوط ، به پشتوانه كدام شناخت مي توانيم دلبخواهي عمل كنيم ، موجودي كه نمي تواند جلوي عاشق شدنش را بگيرد به سرعت فريب مي خورد بارها و بارها مسائلي را كه خيال مي كند به يقين رسيده تغيير مي دهد ، همچون بسياري از اصول علم كه تغيير كردند ، آنوقت برخي از مردم چقدر منيت و توانمندي خود و تنها خود را گرامي مي دارند ؟!
و خاطره اي دور ، نزديك و دوست داشتني از گلي كه گلداني غير من مامنش شد و او را بر من و يا من را بر او شايسته ندانست و رقم زد آنچه را خير بود ، شكر خدا آينده اي دور يا نزديك يا شايد در دنيايي ديگر يا شايد به اراده ي او در هر لحظه اي حكمتش را بدانم.
خونه ي ما نبش يه ميدون كوچيك (فضاي سبز) بود ، همسايه ي روبرويي ما يه دختر كوچيك با موهاي طلايي و خيلي شيطون داشت كه بيشتر شبيه پسرا بود ، تنها دختر كوچيك محلمون بود البته از اونايي كه براي بازي بيرون ميومدن ، همبازي نداشت عموما با پسرا بازي مي كرد ، من همبازيش نبودم ولي چون مهربون بودم و اصولا ارتباط خوبي با بچه ها دارم معمولا بهم اعتماد مي كنن و گاهي كلي هم گستاخ مي شن !
چند تا دختر خانم نو جوون توي كوچمون بودن و همينطور چند تا پسر كه هر كدوم يكي رو انتخاب و خودشون رو سرگرم كرده بودن ، هر روز ميومدن بيرون دخترا ميدون پاييني و پسرا ميدون بالايي ، رفت و آمد ها و اشاره ها و نامه ها و كارهايي از اين دست ، من خيلي اهل بيرون اومدن نبودم ولي بعد از اينكه محبتي پيدا شده بود بيرون ميومدم و با آقا پسرها سرگرم مي شدم تا شايد عزيزم رد بشه ساعت ها مي گذشت گاهي چرخ روزگار برام سوت مي زد و گاهي من براي اون ، مدت ها همينطور گذشت براي پسري كه سر ساعت هفت صبح اتوماتيك بيدار مي شد ، مي دويد و پنجره رو باز مي كرد پنج دقيقه يا بيشتر كفش هاي آبي با وقاري ستودني و قدم هايي منظم كه خيلي دوسشون دارم عبور مي كرد ، ضربان تند مي شد و بال خيال مي رقصيد و حادثه اي كوتاه به نقطه ي پايان مي رسيد كفش هاي آبي لحظاتي كوتاه و تاكسي نارنجي گويي دشمن من است لحظه اي فرصت نمي داد هميشه من بودم و پنجره اي به روي ايستگاه تاكسي كه البته محل اصليش كمي آنطرف تر بود و خارج از ديد من به لطف عزيز كمي اينطرف تر و چشمان منتظر من تا وقتي كه درختچه ي كوچك كاج كه روزگاري صندلي فوتباليست هاي خسته ي كوچه بود اونقدر بزرگ شد تا منو از ديدن كفش هاي آبي محروم كرد ، بعد از ظهر معمولا ساعت 2 و گاهي ساعت 4 و يك يا دو روز در هفته ساعت 1.5 ، همين كافي بود تا نگهبان كوچه ها از ساعت 1.5 توي گرماي سوزان ساعت 2 يا سرما ، بارون و برف توي پيچ هاي فرعي كه خوب نعمتي بودن پنهان بشه تا دزد حواس پنجگانشو شكار كنه ، در سكوت دلنشين ساعت 2 حجمي دوست داشتني عبور مي كرد و شروع مي شد انتظاري براي طلوع صبح فردا ، عجب خوب بود مدرسه رفتن و روزي دوبار سبز شدن .
روزگار مي گذشت ، رهگذر هميشگي كه هرگز روي كوچه رو نمي ديد ، مثل من ، باران شد و هر روز باريدن گرفت ، جايي براي من درون حجم آبي مهر زماني كه زمين كوچه ي دوازدهم از خياباني ايستاده وقايع جديدي رو مي نگاشت ، بيشتر و بيشتر ، حضور قدم ها روي قلب من ، گاهي براي قدم زدن گاهي براي راندن دوچرخه اي ايراني يا هر بهانه ي زيباي ديگري كه سروده مي شد ...
متنم طولاني شد بقيش كه داستان دختر كوچولو و باجگيريه موند براي بخش دوم
بتدريج نقاشيامو براتون آپلود مي كنم ، از اونايي كه دوست ندارم شروع مي كنم ، گربه ي خونگي ما ، نارگيل خوران و صفحه ي دسكتاپم تصاوير جديدي دارن نكته جالب نارگيل خوران اينه كه بدون اين كه نارگيل رو بجوشونم يا توي فر بزارم بصورت كامل و يه تيكه در اومد عكساش جالبن !!
براي اطلاع از بروز رساني وبلاگ لطفا ايميلتون رو در پايينترين قسمت وبلاگ سمت راست وارد كنيد . كسايي كه نماز مي خونن لطفا اسمشون رو وارد كنن تا هم من براشون دعا كنم هم اونا براي من شايد بنده اي صالح بينمون باشه كه دعاي گيرا داشته باشه.
#1 عطف به: باجگير كوچولو
بازم مثل همیشه قشنگ نوشتی.