برو به سلامت

ارسال شده توسط: محمد محسن  //   اشك نويس

خدانگهدار عزيزترين

و عزيزترين ازدواج كرد ، همه چيز تمام شد
لابد با خودت مي گي خب چه فرقي مي كنه تو كه قبلا اونو كنار گذاشته بودي
فرقش كجاست
فرقش اينه كه تا حالا درها باز بود و امكاني وجود داشت با وجود اينكه تو عزيزترينتو خط زده بودي
تا همين امروز امكانش بود چون علاقه هر دو طرف بود و مي شد به هر روشي جمعش كرد
و اگه روزي خريت به سرت مي زد حتي مي تونستي خانوادش رو به زانو در بياري
ولي تو نخواستي
تو بين خداوو خرما پوسيدي
خرما رو ول كردي براي خدا در سوگ خرما خداتم از دست دادي
من نمي دونستم اينطوري مي شه
عزيز
خدانگهدارت ، به سلامت
به سلامت
دوست دارم
گل من
اين حرفارو براي خودم مي نويسم چون كسي نيست كه بشنوه چون كسي نيست كه براش گريه كنم
مدت هاست اينكارو انجام مي دم
كاش حداقل مامانم زنده بود
من كاري بزرگ تر از خودم انجام دادم و توش موندم من نبايد با حجم سنگين پريسا مي جنگيدم
من نبايد با خودم درگير مي شدم
حالا من يه بي پدر و مادر افسرده ي پوسيدم
و اين نتيجه اي بود كه از انتخابم گرفتم
و حالا پري من رفته و همه ي درها بسته شدن
خودمم موندم اين چه جور چيزيه كه خود آدم نمي تونه كاريش كنه
اين چه جور مرگيه كه تموم نمي شه
بابا اونم يه آدم معمولي مثهله بقيس
ولي دل كه اين چيزا حاليش نيست
دل مثه يه بچه فقط ميگه من مي خوام
ديگه كاري نداره كه بده يا خوبه
خداي من ، من چرا اينقدر احساساتي هستم
نه چيزي از گذشتم مونده نه چيزي توي آينده دارم كه بسمتش برم
عقلم به يك طرف ميره وو قلبم ...
حالا اين منم مردي با استعداد هاي زياد و پوسيده در برابر خدا
جسدي ايستاده
خدايا حداقل يكيشو ازم مي گرفتي يا عقلمو مي گرفتي يا قلبمو
عقلمو مي گرفتي تا خيلي آسوده خودمو مي كشتم
فلبمو مي گرفتي تا به فكر دنيا باشم به فكر پيشرفت باشم
به فكر ديده شدن باشم
يا به فكر تو باشم
از وقتي خبرشو شنيدم آسمونم همش داره گريه مي كنه
من گريه مي كنم اون گريه مي كنه
من گريه مي كنم اون گريه مي كنه
خدايا چند نفرو مي شناسي كه خودشون خنجرو تو قلبشون فرو كرده باشن
خدايا چرا من نمي تونم معمولي زندگي كنم
خدايا من چيم ، داري چه بلايي سرم مياري
من ديگه نمي كشم
دارم هنگ مي كنم خدا
شايد خير در همين باشه كه راه برگشتمو ببندي
به قول يارو سيبيلوه دروغ چرا دروغ بده
ما هم خدا رو نديديم
ديروز دادم كل فلشمو پر موزيك كردن موزيكاي مزخرف تا شايد از تراكم سنگين افكار وحشي كم كنم
من چه طور مي تونم با وجود اين محبت با كسي ديگه زندگي كنم
من چطور مي تونم اين خيانتو بكنم و يه بنده خداي ديگه رو درگير مرگ خاموش خودم كنم
چطور مي تونم دروغ بگم
خواستم نشد
نگرفت
نتونستم
من نمي تونم
مثل كسيم كه افتاده وو مي خواد بلند بشه هر بار كه نيم خيز مي شه اطرافيانش با يه چيزي مي كوبن تو سرش
فرق من با همه اينجاست كه هيچ كس غم ها ي منو نديده
از نظزشون من يه انگل سالم و تن پرورم
البته اينم نظريه
شايد هم باشم
من خوب بازي مي كنم
من به بازي كردن نقش آدم هاي سالم عادت كردم
اونقدر مهارت داشتم كه روانشناسه امتياز آ بهم داد
شايد بهتره خودم باشم
كسي از يه آدم افسرده سوال نمي كنه
كسي به يه ديونه گير نمي ده

ادامه دارد...

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
7 مطلب