خدا منو نندازي !

ارسال شده توسط: محمد محسن  //   شكوفه اي با عطر پريسا

تصوير يك تاب كوچيك با گلي كه روش نشسته

يه بعد از ظهر گرم ، عموي از ديوار افتاده ، شرجي هوا و بيمارستاني بزرگ ، كنار تخت سفيد و صندلي قرمز رنگ نامرغوب ، چشماني كه هوس نمور شدن كرده اند و روحي كه خيس خورده و خوردني شده ، حالا زمان خوب آورده است ، چه حيف شد ، اينجا نمي شود اشك ريخت ، قطره اي كافي ست تا اين چشم هاي خود مختار بزرگ به هر عابري گزارش كنند ، آب و هواي شرجي دريچه هاي نگاه را ، عيبي ندارد پريسا ، عيبي ندارد عزيزم ، اگر چه ياد تو بدون گريه هاي غم انگيز دردناك ، چيزي كم دارد ، ولي باشد ، باشد پريسا ، نمي شود غنيمت را بر نداشت عزيزم ، حالا كه قلم مي چرخد ، تپش ها زياد مي شوند ، حالا جايي ديگر ، گويي زمان روي واژه ي لوپ هنگ كرده باشد ، موجودي ظريف از كوچه هاي سرخ دلم عبور مي كند ، دوران نرم و آرام روسري آبي ، حكايت از عنايت پري وار او دارد ، در چشم آب زلال ، خيره ، طاقت نمي آورند و سقوط مي كنند همراه سرخي گونه ها ...

حالا اين توده ي متراكم بي خاصيت فوقاني ، سنگريزه هاي جدا شده از سطح آسفالت را شماره مي كند ، طوفان اضطراب همه جا را قلب مي كند ، بي نظمي رايج مي شود ، در لحظه اي تمام حيات زمين از شست پا به راس پمپاژ مي شود ، حالا جايي ديگر چند ساعت آن طرف تر ، رشت ، پارك شهر ، درست پشت تاب ، اي كاش اينجا هيچ كس نبود و مي شد زماني دراز در حركت آرام و روح نوازش تنها تنها خاطره بازي كرد ، پريسا پريسا ، دلم برايت تنگ شده ، خيلي تنگ عزيزم ، آسمان من ، كجايي ؟

گاهي كه ناگهان چشمانم در چشم غريبه اي قفل مي شود ، چرا كه قدري شبيه تو مي نمايد ، ديگر دستور توقف نگاه را نمي پذيرند ، تا جايي كه كار بيخ پيدا مي كند و با نگاه عجيب و پر از سوال غريبه به خود مي آيم ، حالا ساعت سه نيمه شب است ، دراز مي كشم و سرم را روي كوله پشتي رها مي كنم ، قورباغه هاي پارك با اعتماد از كنارم عبور مي كنند ، گاهي موريانه كوچكي كه مكان يابش مشكل پيدا كرده ، گاز دردناكي مي گيرد ، خفاش ها مانور نظامي دارند امشب ، گاهي شيرجه بر سطح آب مي زنند ، شايد با اين سرعت آب هم خورده باشند ، چه كسي مي داند ؟

همه چيز اينجا زيباست ، مگر دو چيز ، يكي جاي خالي ظريفي دوست داشتني ، و ديگري چاله هايي كه شهرداري در تمام پارك طبق زمان سنج نصب شده حفر كرده است ، يكي گودال درون است و ديگري بيرون ، اين ديگري را شهرداري پر خواهد كرد بزودي ، اما با اين ژرف چاه قطور دل چه كنم عزيز ؟

نه نه ، من ترا مستور نخواهم كرد ، براي هميشه دلنشين هاي سوزدارم را براي تو خواهم سرود ، آري ، او كه اول بار راز دل بر چاه فاش مي كرد ، خوب مي دانست ، اصوات مست هرگز مجال خروج از اين كنده ي عميق را نخواهند يافت ، خوب مامني است براي دردها ...

سنگ صبور ، حالا توي شهر خودم هستم ، مراحل ترخيص تنها عمو ، مي روم فرم ها را پر كنم ، راستي يادم رفت اين برگه ي سفيد خيلي خوش شانس بود ، وقتي پرستار مهربان ، در مطالبه ي چيزي كه بتوان رويش قلم زد ، فرم يك طرفه ي رژيم غذايي بيماران را در اختيارم گذاشت ، حالا جاي اسامي بيمار و خوردني هايش ، باريك چشمه ي محبت رويش قدم مي زند ، ولي خب ، شايد قدري بد آورده باشد ، چرا كه مثل آن ديگري ها خيس نشده است  ، دارد دير مي شود بايد بروم عزيزم ، بايد همسطح ترين طبقه ي بيمارستان به زمين را بيابم ، مي گويند آنجا جايي هست كه پول مي دهي و بيمارت ترخيص مي شود ، چه كسي مي گويد اين كار خوب نيست ، كاش مي شد من پول مي دادم و تو آزاد مي شدي !

فالگیر

ارسال شده توسط: محمد محسن  //   شعر عاشقانه

اين قلب شيشه ايست ، يعني ، شكستنيست ، با احتياط حمل كنيدش

فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی  فهـمید

از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید

می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است

فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید

این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد

وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید

اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم

مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید

امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد

امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:

مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا

فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی فهــمید

دستــم به دستـش دادم  و از تب ،تب سردم

بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید

بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور

راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید

هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آیینه

از مهـره مار و طلسم و هر چه می فهمید

بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد

هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمی فهمـید

مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا

یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید

محمدحسین بهرامیان

هواي جهنم

ارسال شده توسط: محمد محسن  //   شعر عاشقانه

هواي جهنم

شادي هميشه سهم خودت غم غنيمت ست
من كي زياد خواسته ام كم غنيمت ست
چشمان تو غنائم جنگي ست بي گمان
با من كمي بجنگ كه اين هم غنيمت ست
معشوق شعرهاي كهن گرچه بي وفاست
گاهي خبر بگيرد از آدم غنيمت ست
اي خنده ات شكوفه ي زيتون رودبار
خرماي چشم هاي تو در بم غنيمت ست
ارديبهشت ها كه زمين حال ديگري ست
در برزخ ات هواي جهنم غنيمت ست
گل هاي سرخ آفت جان پرنده هاست
در گوشه ي قفس گل مريم غنيمت ست
شيرين قصه را به كلاغان نمي دهند
يك چاي تلخ با تو عزيزم غنيمت ست...

----------------------------------------------- آرش عليزاده

مادرم فاطمه بود ...

ارسال شده توسط: محمد محسن  //   اشك نويس

نقاشي خودمه

اينجا مكاني مقدس ، زماني آرام ، قلبي به ياد بزرگي مي تپد ، تلاطمي عجيب ، صحراي درون ، جرعه اي آب ، پروردگارم من با خود چه كرده ام ...

مي داني سياهچاله ها چه مي كنند ؟

مي داني سياهچاله ها چه مي كنند ؟

آري ، مي دانم ، مي بلعند ، هر آنچه را بيابند ، و هيچ مي كنند هر آنچه هست را و بيابان مي سازند درفضاي لايتناهي ، مي خورند ستاره ها را سياره ها را ...

چه مي كني ؟

نمي دانم.

من ؟ چه مي كنم.

هيچ.

سياره اي هستم گمشده ، مدارم را گم كرده ام ولي مي شناسمش ، مشي دورانيم كند شده ... زماني دراز ، مداري داشتم از دختركي آبي پوش ، عاشقانه مي چرخيدم ، گاهي سرخ گاهي زرد و گاهي سفيد ... دوستش داشتم به اينجا كه مي رسم صداها فرياد مي زنند دارم .

اي سياهچاله هاي درون ، رهايم كنيد ، مگر نه اينست كه مدار عزيزتري يافته ام ، مداري كه ثانيه هاي تلاطم در آن تر است و روح سياه و چرك در آن نيست ، رهايم كنيد ، نيست بودمو هست شدم نه از براي شما ، تمام قد براي صرف لطيف واژه ي الله تمام قد براي عبد شدن ، تمام قد براي گريه هاي شب رها شده ، تمام قد براي بوسه اي ...بس است اي سياه پست مرا درون خود فرو مبر ، من از تبار قلب هاي خسته وو شكسته وو سفيدو خيسو خاكيم ... رها كنيد !

منو گناه ، منو سياهي نگاه ، منو دروغ يك خيال ، رها كنيد ... همين كه سبز مي شوم سياهچاله مي شويد ، تن جوان و شاد را به حال خود رها كنيد ، به خط شويد ، يكي يكي ، سپيد ها ، كنار هم ، تمام لكه هاي من ، به خط شويد به رمزي از كرانه هاي دوردست ، تمام خط جبهه را درو كنيد ، به رمزي از فراز ها به نامي از اميدها به نام مادر همه و نام مادر خودم به نام عشق هاي بيكران به ياد درب سوخته به حس نام فاطمه ، درو كنيد ، بايستيد ، تمام قد ، و از وراي ابرها سياهچاله ي  درون صفحه ي سفيد را ، چپو كنيد و دست آخر اي دل سفيد ، صدا صداي خيس و تازه ي خداي خود رها مكن ، براي لحظه ي قريب ، براي روز روزها ، ظهور نبض قلب ها ، قيام كن .

ترا به عشق مهديت شتاب كن !؟ شتاب كن.

 

روز مادر رو به همه تبريك مي گم و ازتون تقاضا مي كنم يدونه حمد و سوره ي مجاني براي مادر و پدرم بخونيد .

نغمه خانم ببخشيد كه نتونستم زودتر بنويسم ، اومدم توي وبلاگتون همون موقعي كه كامنت گذاشتين ولي خب حس نوشتن نداشتم !

دير به دير مي نويسم ، اگه دوست داريد مطالبم رو بخونيد توي خبرنامه عضو بشيد .   التماس دعا

غروب شد نيامدم ، نيامدي

ارسال شده توسط: محمد محسن  //   اشك نويس

براي دريافت تصوير والپيپر وايد كليك كنيد

سلام بر حسين سلام بر خون خدا سلام بر قامت ايستاده بر طلوع و غروب هر روزه ي روزگار سلام بر قرباني بزرگ سلام بر سرخي خونبار غروب و سري بريده و زرد شده كه در خود فرو مي برد ، سلام بر روان هاي پاك و بيدار ...
زمان به تندي قدم بر مي دارد و حسين ايستاده ، منتظر ، قربانگاه رنگين شده ، سويي مردمان بيشمار تركيبي از جماعت پست شده و فرو رفته عده اي جاهل عده اي مزدور و عده اي معاند و ظالم ، بسيار بد سيرت و عده اي دانسته مي ايستند ، سويي خالي از سرباز ، پر از حجمي سبز به نام حسين ، صحراي مملو از حسين ، گذر مي كنند لحظاتي ننگين صداها درون سكوتي عجيب فرياد مي زنند آيا كسي نجواي غريبانه اباعبدالله را مي شنود آيا كسي هست مرا ياري كند ؟! آيا كسي هست مرا ياري كند؟!
و گذشت ، زماني بسيار دور تر پس از خوابي طولاني بيدار شدم و خواندم كل يوم عاشورا كل يوم كربلا ، هر روزي عاشوراست هر روزي كربلاست ، انديشه اي مرا در خود فربرد از من نبود اشك آمد لطف شد حالا جماعتي لجوج پند گيرند يا نه !! آري ، گويي روز بازه اي از زمان است كه حسين زرد و سرخ بر مي خيزد ، زمان به سرعت سپري مي شود حالا در اين لحظه ي سوزان ، تاريخ به نيمه مي رسد و حسين مركز آسمان را فتح مي كند ، فرصتي نمانده ساعاتي بعد حسين غرق خون ، سرخ سرخ سرخ فرو مي رود ، آري غروب مي شود و تمام مي شود يك روز ديگر من مي مانم و حسرت ياري حسين ، نه نه ، ياري خودم من مي مانم و آغوش محبتي كه اجابتش نكردم و بسته شد ، حالا شايد فردا و شايد فردا شايد هم دورتر ، شايد روزي اجابتش كنيم ، آري كسي كه مي خواني اين متن برخواسته از اشك را هر روز اين من و توييم كه سقوط مي كنيم ، آري اين منم اين تويي كه دنيايي تيره و تار را خريده ايم و سخت باخته ايم ، ساعت ها به رنگ مانتو و پالتو ، شلوار ، لب و لوچه و به اصطلاح كوفت و زهر مار مي گذرد و مي گذرانيمش تا تمام شود تا پنهان شود كه چقدر مي توانيم چه فكر ها و چه عمل ها كه نمي كنيم ، الله من مرا درياب ، من استعدادي بي نظير كه از سر لطف آراستيم هر روزه ي عاشورا را حرام مي كنم و تو هر شب مرا تمام نمي كني و باز فردا كفري ديگر و شريكي ديگر حالا گوشي موبايل باشد لب تاب باشد ، كتابي مزخرف باشد و يا ساعت ها باد هوا ...
او هر روز مي آيد ، هر روز نجوايي بلند همچون صداي مورچگان بلند مي شود آري ، شايد علتش همين باشد كه سحرها را بايد بيدار بود و شنيد ، صد البته لزوم حضور امكاني كه فركانس قلب حسين را دريافت كند آشكار است ، من به تو و تو به من ، مشغول مي شويم و دروغ مي گوييم به خودمان و مي فريبيم كه نه ، دلم پاك باشد كافي است حالا به جهنم كه يك مشت موي تو و كفش هاي آبيت و هزار البته بي شعوري خودم و خودهامان چه بلايي سر استعدادهاي گوربه گور شده مان مي آورد ...
حالا به قول اكثريت جهل دلت پاك باشد كافي ست به جهنم كه نابود مي شوي و مي كني ؟؟

ما دور مداري از خطر مي گرديم
تا صبح به دنبال سحر مي گرديم
سوگند به لاله ها كه همچون خورشيد
زرد آمده ايم و سرخ بر مي گرديم

چند روزيست ، عده اي بيچاره و مفلوك آنقدر حول محور خود پيچ خوردند تا سرگيجه گرفتند و حالا هر روز سرزمينم را كه در عصري تاريك به ياري حسين بر خواسته به آشوب مي كشند ، پروردگار من ، من ، بنده اي كوچك و ناتوان از محبتي بي انتها همچون تو درخواست مي كنم كه از سر لطف هدايتشان كني كه اگر نكني براستي از هلاك شدگان خواهند شد ، معبودم تو خود مي داني كه اين جماعت اندك لجوج و پرخاشگر و جماعتي بسيارتر كه گمان مي كنند مي توان عاشورا را درك كرد و با هيچ يك از طرفين نبود نتيجه كاغذهاي رنگي شيطاني ست بزرگ كه دلارش مي نامند و بسيار توزيعش مي كنند و جهتش مي دهند و من استعدادي شگرف و خليفه اي بر روي زمين مي خوابم ، و باز مي خوابم و او پيش مي رود ، اين جماعت پست شده از آن رو فرو رفتند كه عده اي با ظاهري همچون من از تمام خوبيها گفتند و به تمام بديها مبتلا شدند و اين جماعت نادان آنها را حجت تو و حجت اسلام پنداشتند و دست آخر تاختند به سوي تمام خوبيها به سوي اسلام ، پروردگارا ما را بپذير و آنقدر زنبور خوبي قرار بده تا شهد شيرين اسلام را بچشيم و بچشانيم تا برگردند آنانكه گمراه شده بودند از لاييك و عرفان ها ي عجيب و غريب هندي گرفته تا مكتب هاي چندش آور محصول شيطان ، همچون كابالا كه هر آينه هدايت از آن توست و تو بر هر چيز توانايي .
معبودا ما را از متمسكين به ولايت اميرالمونين قرار بده ، در ظهور حجت خود قائم آل محمد تعجيل و ما را از ياران و فرمانبرداران حقيقيش قرار بده ، ولي ما امام ما قلب ما سيد علي را حفظ و ياريش كن و ما را از حراست كنندگان راستين حريم ولايت قرار بده ، جان و مال ما را بپذير و مرگمان را شهادت در آغوش ولي الله الاعظم مهدي موعود قرار بده.


زمان تند گذشت نرسيدم دوباره بخونم اگه غلط غلوط زياد بود تذكر بديد اصلاح مي كنم ؟!
البته حالا خوندم تند تند چيزي پيدا نكردم !!

براي دريافت تصوير اين وبنگاشت با كيفيت بالا (پس زمينه) روش كليك كنيد ، التماس دعا

راستي روز جمعه توي تي وي باشكوهترين عزاداري كشور رو تماشا كنيد (حسينيه اعظم شهر من زنجان)

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
11 مطلب