غروب شد نيامدم ، نيامدي

ارسال شده توسط: محمد محسن  //   اشك نويس

براي دريافت تصوير والپيپر وايد كليك كنيد

سلام بر حسين سلام بر خون خدا سلام بر قامت ايستاده بر طلوع و غروب هر روزه ي روزگار سلام بر قرباني بزرگ سلام بر سرخي خونبار غروب و سري بريده و زرد شده كه در خود فرو مي برد ، سلام بر روان هاي پاك و بيدار ...
زمان به تندي قدم بر مي دارد و حسين ايستاده ، منتظر ، قربانگاه رنگين شده ، سويي مردمان بيشمار تركيبي از جماعت پست شده و فرو رفته عده اي جاهل عده اي مزدور و عده اي معاند و ظالم ، بسيار بد سيرت و عده اي دانسته مي ايستند ، سويي خالي از سرباز ، پر از حجمي سبز به نام حسين ، صحراي مملو از حسين ، گذر مي كنند لحظاتي ننگين صداها درون سكوتي عجيب فرياد مي زنند آيا كسي نجواي غريبانه اباعبدالله را مي شنود آيا كسي هست مرا ياري كند ؟! آيا كسي هست مرا ياري كند؟!
و گذشت ، زماني بسيار دور تر پس از خوابي طولاني بيدار شدم و خواندم كل يوم عاشورا كل يوم كربلا ، هر روزي عاشوراست هر روزي كربلاست ، انديشه اي مرا در خود فربرد از من نبود اشك آمد لطف شد حالا جماعتي لجوج پند گيرند يا نه !! آري ، گويي روز بازه اي از زمان است كه حسين زرد و سرخ بر مي خيزد ، زمان به سرعت سپري مي شود حالا در اين لحظه ي سوزان ، تاريخ به نيمه مي رسد و حسين مركز آسمان را فتح مي كند ، فرصتي نمانده ساعاتي بعد حسين غرق خون ، سرخ سرخ سرخ فرو مي رود ، آري غروب مي شود و تمام مي شود يك روز ديگر من مي مانم و حسرت ياري حسين ، نه نه ، ياري خودم من مي مانم و آغوش محبتي كه اجابتش نكردم و بسته شد ، حالا شايد فردا و شايد فردا شايد هم دورتر ، شايد روزي اجابتش كنيم ، آري كسي كه مي خواني اين متن برخواسته از اشك را هر روز اين من و توييم كه سقوط مي كنيم ، آري اين منم اين تويي كه دنيايي تيره و تار را خريده ايم و سخت باخته ايم ، ساعت ها به رنگ مانتو و پالتو ، شلوار ، لب و لوچه و به اصطلاح كوفت و زهر مار مي گذرد و مي گذرانيمش تا تمام شود تا پنهان شود كه چقدر مي توانيم چه فكر ها و چه عمل ها كه نمي كنيم ، الله من مرا درياب ، من استعدادي بي نظير كه از سر لطف آراستيم هر روزه ي عاشورا را حرام مي كنم و تو هر شب مرا تمام نمي كني و باز فردا كفري ديگر و شريكي ديگر حالا گوشي موبايل باشد لب تاب باشد ، كتابي مزخرف باشد و يا ساعت ها باد هوا ...
او هر روز مي آيد ، هر روز نجوايي بلند همچون صداي مورچگان بلند مي شود آري ، شايد علتش همين باشد كه سحرها را بايد بيدار بود و شنيد ، صد البته لزوم حضور امكاني كه فركانس قلب حسين را دريافت كند آشكار است ، من به تو و تو به من ، مشغول مي شويم و دروغ مي گوييم به خودمان و مي فريبيم كه نه ، دلم پاك باشد كافي است حالا به جهنم كه يك مشت موي تو و كفش هاي آبيت و هزار البته بي شعوري خودم و خودهامان چه بلايي سر استعدادهاي گوربه گور شده مان مي آورد ...
حالا به قول اكثريت جهل دلت پاك باشد كافي ست به جهنم كه نابود مي شوي و مي كني ؟؟

ما دور مداري از خطر مي گرديم
تا صبح به دنبال سحر مي گرديم
سوگند به لاله ها كه همچون خورشيد
زرد آمده ايم و سرخ بر مي گرديم

چند روزيست ، عده اي بيچاره و مفلوك آنقدر حول محور خود پيچ خوردند تا سرگيجه گرفتند و حالا هر روز سرزمينم را كه در عصري تاريك به ياري حسين بر خواسته به آشوب مي كشند ، پروردگار من ، من ، بنده اي كوچك و ناتوان از محبتي بي انتها همچون تو درخواست مي كنم كه از سر لطف هدايتشان كني كه اگر نكني براستي از هلاك شدگان خواهند شد ، معبودم تو خود مي داني كه اين جماعت اندك لجوج و پرخاشگر و جماعتي بسيارتر كه گمان مي كنند مي توان عاشورا را درك كرد و با هيچ يك از طرفين نبود نتيجه كاغذهاي رنگي شيطاني ست بزرگ كه دلارش مي نامند و بسيار توزيعش مي كنند و جهتش مي دهند و من استعدادي شگرف و خليفه اي بر روي زمين مي خوابم ، و باز مي خوابم و او پيش مي رود ، اين جماعت پست شده از آن رو فرو رفتند كه عده اي با ظاهري همچون من از تمام خوبيها گفتند و به تمام بديها مبتلا شدند و اين جماعت نادان آنها را حجت تو و حجت اسلام پنداشتند و دست آخر تاختند به سوي تمام خوبيها به سوي اسلام ، پروردگارا ما را بپذير و آنقدر زنبور خوبي قرار بده تا شهد شيرين اسلام را بچشيم و بچشانيم تا برگردند آنانكه گمراه شده بودند از لاييك و عرفان ها ي عجيب و غريب هندي گرفته تا مكتب هاي چندش آور محصول شيطان ، همچون كابالا كه هر آينه هدايت از آن توست و تو بر هر چيز توانايي .
معبودا ما را از متمسكين به ولايت اميرالمونين قرار بده ، در ظهور حجت خود قائم آل محمد تعجيل و ما را از ياران و فرمانبرداران حقيقيش قرار بده ، ولي ما امام ما قلب ما سيد علي را حفظ و ياريش كن و ما را از حراست كنندگان راستين حريم ولايت قرار بده ، جان و مال ما را بپذير و مرگمان را شهادت در آغوش ولي الله الاعظم مهدي موعود قرار بده.


زمان تند گذشت نرسيدم دوباره بخونم اگه غلط غلوط زياد بود تذكر بديد اصلاح مي كنم ؟!
البته حالا خوندم تند تند چيزي پيدا نكردم !!

براي دريافت تصوير اين وبنگاشت با كيفيت بالا (پس زمينه) روش كليك كنيد ، التماس دعا

راستي روز جمعه توي تي وي باشكوهترين عزاداري كشور رو تماشا كنيد (حسينيه اعظم شهر من زنجان)

باجگير كوچولو 1

ارسال شده توسط: محمد محسن  //   شكوفه اي با عطر پريسا

باجگير كوچولو

يا پناه بي پناهان -  قلم به دست گرفته ، رقم مي زنم متني براي خاطره هاي دور كه تو ، مهربان بوديو مي نگريستي بنده اي مفلوك را كه محبتي عميق از مخلوقي ديگر به دل گرفته وو زمين گير شده و آنچنان خالق اين حس شگفت را به فراموشي سپرده ، گويي اين ضربان نرم و وحشي و اين جمع اضداد عجيب و دوست داشتني از رحمتي و لطفي سرچشمه نداشته ، در ثانيه اي صورتي در زماني دورتر آرام تر شدم و از دوربرگرداني شگفت انگيز كه به ناگاه و دفعتا از كرامت بزرگ مرتبه اي در اتوبان يكطرفه ي قلبم سبز شد دور زدم ، دور زدم در مسيري كه تاكنون نيامده بودم آهسته پيش رفتم و حالا زماني بسيار دورتر سوئيچ را چرخاندم و پياده شدم آلاچيقي بهشتي يافتمو شروع به نگاشتن تصويري كردم براي شما كه بخوانيد و دعا كنيد هر روز چند رقمي به ارقام كارت سوختم كه رقمش ناپيداست اضافه شود كارتي كه فله اي در شبي قدر فروشنده اي مهربان توزيع مي كرد و بهايش همان بود كه بخواهي و براي او هرگز تقصير و فراموشي نبود و كسي در ميان ازدهام جمعيت از ياد نمي رفت و موجودي زير دست و پا نمي ماند ، و مهمتر اينكه اصلا صفي وجود نداشت !! او را مي شناختم موتورم و كاربراتورش و فن ، كوئل ، دلكو ، بدنه ، چراغ ها ، بوق كه گاهي بلند مي زند و پيامبري درون آن كه گاهي فرياد مي زند سوخت كم شده يا مسير در حال عوض شدن است همه اينها و همه ي ناشمرده ها و نقشه اي جامع ، همه وو همه را او برايم مهيا كرده بود ، نوشته هايي برايم گذاشته بود كه ظاهرا بايد از آنها ياد مي گرفتم ، چگونه بكاربگيرم آنچه را برايگان در اختيارم بود و نكند بناگاه ، از سر ناداني اين نظم پيش رونده را دره اي مهيب ببلعد و تمام بدنه ي سفيد رنگ و زيبا و موتور گرانقيمت و تمام بوق و چراغو ... هلاك شود .

نگاشته هاي مخلوقي مجازي را در فضاي وهم انگيز وب مي خواندم بدين شرح كه او خداي خود را مي خواند و ياد مي كند هر وقت كه دوست داشته باشد ، به هر زباني كه حال كند ! به هر روشي كه برايش زيبا جلوه كند ، متون فروشنده به خاطرم مي آيد و اينكه ما چقدر فراموش كاريم و چقدر قطعات گرانقيمتي را كه به ما بخشيده معطل مي گذاريم و اينكه چرا اكثرالناس نمي انديشند ، آيا نمي بينند هيچ دانشي بدون استاد ، دانشجويي بدون كتاب ، بدون اندوخته هاي گذشتگان و بدون عالمان رشد نمي كند ، آيا شنيده ايد عاقلي براي ساختن تركيبي شيميايي مثلا نوعي رنگ، هر آنچه دوست داشته باشد به هر نسبتي و هر روشي مخلوط كند و نتيجه رنگ باشد ، حالا بگذريم از اثر سايش در اين معادله ي سقوط ، به پشتوانه كدام شناخت مي توانيم دلبخواهي عمل كنيم ، موجودي كه نمي تواند جلوي عاشق شدنش را بگيرد به سرعت فريب مي خورد بارها و بارها مسائلي را كه خيال مي كند به يقين رسيده تغيير مي دهد ، همچون بسياري از اصول علم كه تغيير كردند ، آنوقت برخي از مردم چقدر منيت و توانمندي خود و تنها خود را گرامي مي دارند ؟!

و خاطره اي دور ، نزديك و دوست داشتني از گلي كه گلداني غير من مامنش شد و او را بر من و يا من را بر او شايسته ندانست و رقم زد آنچه را خير بود ، شكر خدا  آينده اي دور يا نزديك يا شايد در دنيايي ديگر يا شايد به اراده ي او در هر لحظه اي حكمتش را بدانم.

خونه ي ما نبش يه ميدون كوچيك (فضاي سبز) بود ، همسايه ي روبرويي ما يه دختر كوچيك با موهاي طلايي و خيلي شيطون داشت كه بيشتر شبيه پسرا بود ، تنها دختر كوچيك محلمون بود البته از اونايي كه براي بازي بيرون ميومدن ، همبازي نداشت عموما با پسرا بازي مي كرد ، من همبازيش نبودم ولي چون مهربون بودم و اصولا ارتباط خوبي با بچه ها دارم معمولا بهم اعتماد مي كنن و گاهي كلي هم گستاخ مي شن !

چند تا دختر خانم نو جوون توي كوچمون بودن و همينطور چند تا پسر كه هر كدوم يكي رو انتخاب و خودشون رو سرگرم كرده بودن ، هر روز ميومدن بيرون دخترا ميدون پاييني و پسرا ميدون بالايي ، رفت و آمد ها و اشاره ها و نامه ها و كارهايي از اين دست ، من خيلي اهل بيرون اومدن نبودم ولي بعد از اينكه محبتي پيدا شده بود بيرون ميومدم و با آقا پسرها سرگرم مي شدم تا شايد عزيزم رد بشه ساعت ها مي گذشت گاهي چرخ روزگار برام سوت مي زد و گاهي من براي اون ، مدت ها همينطور گذشت براي پسري كه سر ساعت هفت صبح اتوماتيك بيدار مي شد ، مي دويد و پنجره رو باز مي كرد پنج دقيقه يا بيشتر كفش هاي آبي با وقاري ستودني و قدم هايي منظم كه خيلي دوسشون دارم عبور مي كرد ، ضربان تند مي شد و بال خيال مي رقصيد و حادثه اي كوتاه به نقطه ي پايان مي رسيد كفش هاي آبي لحظاتي كوتاه و تاكسي نارنجي گويي دشمن من است لحظه اي فرصت نمي داد هميشه من بودم و پنجره اي به روي ايستگاه تاكسي كه البته محل اصليش كمي آنطرف تر بود و خارج از ديد من به لطف عزيز كمي اينطرف تر و چشمان منتظر من تا وقتي كه درختچه ي كوچك كاج كه روزگاري صندلي فوتباليست هاي خسته ي كوچه بود اونقدر بزرگ شد تا منو از ديدن كفش هاي آبي محروم كرد ، بعد از ظهر معمولا ساعت 2 و گاهي ساعت 4 و يك يا دو روز در هفته ساعت 1.5 ، همين كافي بود تا نگهبان كوچه ها از ساعت 1.5 توي گرماي سوزان ساعت 2 يا سرما ، بارون و برف توي پيچ هاي فرعي كه خوب نعمتي بودن پنهان بشه تا دزد حواس پنجگانشو شكار كنه ، در سكوت دلنشين ساعت 2 حجمي دوست داشتني عبور مي كرد و شروع مي شد انتظاري براي طلوع صبح فردا ، عجب خوب بود مدرسه رفتن و روزي دوبار سبز شدن .

روزگار مي گذشت ، رهگذر هميشگي كه هرگز روي كوچه رو نمي ديد ، مثل من ، باران شد و هر روز باريدن گرفت ، جايي براي من درون حجم آبي مهر زماني كه زمين كوچه ي دوازدهم از خياباني ايستاده وقايع جديدي رو مي نگاشت ، بيشتر و بيشتر ، حضور قدم ها روي قلب من ، گاهي براي قدم زدن گاهي براي راندن دوچرخه اي ايراني يا هر بهانه ي زيباي ديگري كه سروده مي شد ...


متنم طولاني شد بقيش كه داستان دختر كوچولو و باجگيريه موند براي بخش دوم

بتدريج نقاشيامو براتون آپلود مي كنم ، از اونايي كه دوست ندارم شروع مي كنم ، گربه ي خونگي ما ، نارگيل خوران و صفحه ي دسكتاپم تصاوير جديدي دارن نكته جالب نارگيل خوران اينه كه بدون اين كه نارگيل رو بجوشونم يا توي فر بزارم بصورت كامل و يه تيكه در اومد عكساش جالبن !!

براي اطلاع از بروز رساني وبلاگ لطفا ايميلتون رو در پايينترين قسمت وبلاگ سمت راست وارد كنيد . كسايي كه نماز مي خونن لطفا اسمشون رو وارد كنن تا هم من براشون دعا كنم هم اونا براي من شايد بنده اي صالح بينمون باشه كه دعاي گيرا داشته باشه.

 

قلب برفي من

ارسال شده توسط: محمد محسن  //   شكوفه اي با عطر پريسا

قلب برفي

خدارو ياد مي كنم و شروع به نوشتن مي كنم ، اصلا حوصلشو ندارم ، براي دوستي نوشتم مي نويسم ولي نتونستم و چند روز از وعده ي من گذشته ، بيشتر از نوشتن به يه شنونده احتياج دارم شنونده اي كه بشنوه و هر چي كه شنيد فراموش كنه ، شنونده اي كه بهت نگا نكنه تا بتوني راحت گريه كني ، داد بزني ...

البته همچين شنونده اي وجود داره و اون خداست ولي خب ، من اونقدر بد هستم كه خوب احساسش نكنم با اينكه همه جا همراهيم مي كنه ، ولي من يه موجود ناسپاسم كه همراهم رو خوب ، اونطوري كه شايستشه حس نمي كنم ، البته تلاشمو مي كنم كه بيشتر حسش كنم ، چند هفته پيش تصميم گرفتم باري رو كه برداشته بودم و نتونسته بودم حركت بدم دوباره بردارم ، مصمم شدم چهل روز روزه بگيرم و به خودم سخت بگيرم و هر كاري كه قبلا انجام مي دادم و توي سال هاي غم از يادم رفته به ياد بيارم ، امروز نوزدهمين روزه ، هر روز بعد از اينكه صداي دعوت خدا رو مي شنوم و لبيك مي گم ، از خونه مي زنم بيرون ، نيم ساعتي كه مي گذره پاي كوهم ، همه جا تاريكه و صداي سگ ها هميشه هست ، چند روز باروني زيبا داشتمو چند روز خشك و سرد و اين اواخر چند روز برفيو سفيد ، تا حالا چن تا خرگوش ديدم و دو تا موش كانگورويي خيلي زيبا كه دمي داشتن بلند با يه توپ مشكيه كوچيك و پشمي در انتهاي اون ، صداي پرنده هايي كه براي هم مي خوندن و شيشه ي سكوت ترك بر مي داشت و صدا بود كه تكرار مي شد و من هاج و واج موجودي سرگردان در وسعتي بي انتها ...

قبلا ظرف زياد مي شستم ، خونه رو تميز مي كردم غذا مي پختم و كارهاي ديگه كه البته مدت ها بود انجام نداده بودم ، شروع كردم به بازگشت ، حالا همه ظرفارو مي شورم چند روز اول همه داشتن شاخ در مياوردن ، خونه رو تميز كردم و حالا ديگه يه عادت ساده شده البته هنوز غذا نپختم آخه تقريبا چيزي يادم نمونده ، سعي كردم حلوا بپزم كه خب ، يه جورايي بيشتر از اينكه حلوا باشه شكلات شده بود ، بزودي غذا پختن يادم مياد و آبگوشت و سوپ و قرمه و چيزاي ديگه اي كه مي پختم يادم مياد تنها غذايي كه يادم مونده ماكارونيه ، دليلشم علاقه اي كه بهش دارم و معمولا هر از گاهي پختم و يادم نرفته ...

روز سيزدهم يه گله سگ پارس كنان به طرفم هجوم آوردن ، اومدن اومدن ، نزديكتر و نزديكتر ، دندوناشونو نشونم مي دادن و بشدت ابراز وجود مي كردن ، تصميم گرفتم فرار نكنم راستشو بخواين نمي دونم چه حماقتي بود ، بدم نمي يومد چند تا گاز حسابي بگيرن ، توي اون لحظه ي تاريك عقلم آژير خطر مي كشيد و داد مي زد فرار كن و قلب بود كه فرماني عجيب مي داد ، انگار با درد خو گرفته بود و زخم خونين گاز سگي وحشي براش جذاب بود ، ولي ...اينطور نشد اونا اومدن و در حدود سي سانتيمتريه من متوقف شدن و آروم همراهيم كردن ، دوچرخه برده بودم ، هر بار كه در اثر ناهمواريه جاده خاكي بهشون نزديكتر مي شدم غرش بلند تري مي كردند ، نمي دونم به خاطر اينكه هورمون ترس توي خونم پيدا نكردن حمله نكردن يا رسم عاديشون بود هر چي كه بود ظاهرا خدا جاي يه گاز آبدار رو براي روز سيزدهم ننوشته بود...

حالا تقريبا با همه ي سگايي كه اونطرفا هستن رفيق شدم فكر مي كنم يه پنجاه تايي باشن ، هر روز براشون نونه خشك مي برم ، موجودات باوفايي هستن يه روز يه گروه شيش تاييشون اسكورتم مي كردن با من اومدن و با من برگشتن تا وقتي كه سرعتم اونقدر زياد شد كه نتونستن بيان ، وقتي چن تايي براي گردش مي رفتن يك يا دوتاشون پيش من مي موندن ظاهرا مواظبم بودن !

همه چي توي اين چند روز خوب بود ، تنهايي تنهايي بود كه فرياد مي زد ، وقتي كه از كوه بر مي گردم زوج هاي جوون تازه دارن ميان البته بعضي روز ها و عمدتا جمعه ها ، با حسرت نگاشون مي كنم ، صداشونو مي شنوم از كنارشون مي گذرم و سلام مي كنم ، محبت توي قلبم مي جوشه و دلي كه بايد پذيراي اين محبت باشه رفته ، شايد دلي مهربونتر از دل من پيدا كرده ، تقريبا با هر چيز كوچيكي به يادش ميفتم يه خانمي هست كه هر جمعه مياد كوهنوردي نسبتا زود و تنها با يه روسريه آبي، از دور نگاش مي كنم البته اونقدر دور هستم كه چهرشو نبينم ، روسريه آبيش صدام مي زنه و احساس از اعماق سنگيه يه مرد مي جوشه وو بيرون مي زنه ، جاري مي شه و محيط رو تار مي كنه ...

اولين چيزي كه توجهم رو جلب كرد 7 سال پيش كفش هاي كتانيه آبيه بزرگي بود كه دختر لاغر و كوچكي مي پوشيد و از پس قام هاي كوچيك و منظم رد پايي مردانه توي برفي سفيد و زيبا بر جاي مي موند ، روزي كه همه جا سرد مي شد و يخ مي زد حرارتي عجيب منو در خودش فرو برده بود ، تپشي بي پروا ، قفسه استخواني سينم رو مي كوبيد و من قدم به قدم اثر كتانيه آبي رو لمس مي كردم ...

حالا هفت سال بعد روسريه آبيه رهگذري ، زمان رو متوقف مي كنه و من مسافر هميشگي سرزمين رويايي خيال از دروازه ي حقيقت خارج مي شم و هر جور كه هست با هر داستان خنده دار بچه گانه ي گريه آوري دلدارم رو در آغوش مي گيرم و گريه مي كنم ، چشمام رو باز مي كنم نيم ساعت گذشته ، بلند مي شم كوله پشتي رو ميندازم روي دوشم و راه ميفتم ، اين روزها توي چهره ي همه توي همه ي حرفا همه ي كارا دنبال گمشده اي مي گردم ...براي من و گمشده ي من دعا كنيددوست دارين بيشتر در مورد چي براتون بنويسم ؟!لطفا برام يادداشت بزاريد توجه شما تسكينيه براي دردهاي من

با ويترين ايرانسل چند تا فال حافظ گرفتم كه بترتيب براتون ميزارم (البته يه جملشو سانسور كردم):

سلامي چو بوي خوش آشنايي**بدان مردم ديده روشنايي*

شما در دوستي و رفاقت بسيار صادق هستيد. در نظر شما هيچ چيز بهتر از عشق و مهرباني نيست. البته در اين راه كم و بيش مورد بي وفايي قرار گرفته ايد.خدا را چه ديديد شايد گشايشي شود *

--

گردست دهد خاك كف پاي نگارم**بر لوح بصر خط غباري بنگارم*

آنقدر خواسته تان برايتان عزيز و محترم است كه حتي حاضريد جان خود را هم فداي آن بكنيد. دست به دعا شده ايد. انشاءلله حاجتتان برآورده مي شود.*

--

ساقي حديث سرو و گل و لاله مي رود**وين بحث با ثلاثه غساله مي رود*مدتي است كه به كاري مشغول هستي. مشكلات را پست سر گذاشته اي و كار شما نتيجه داده است. مغرور نشو و به ظواهر دنيا دل نبند كه اين دو شما را از راه درست زندگي منحرف مي كنند. براي خواسته ات به نزد بزرگي مي روي كه انشاءلله حاجت شما را بر آورده خواهد كرد.*

سرباز

ارسال شده توسط: محمد محسن  //   شكوفه اي با عطر پريسا

خيال كردم ، خيلي مي تونم ، يعني خيلي توانمندم خيلي منم منم كردم خواستم هر چه بيشتر به خدا نزديك بشم ، من خيلي دوسش داشتم پريسارو مي گم ،خيلي دوسش دارم ولي ما خيلي متفاوت بوديم من مي خواستم به طرف خدا برم و اونا سوار قطاري نبودن كه من بودم ، گفتم خوب ميزارمش كنار فكر كردم خب عقله ديگه كارم درسته انجامش مي دم ، انجامش دادم ولي نتيجه اين شد كه عزيزترين توي قلبم موند و همه ي وجودم رو اشغال كرد هرچقدر دورتر شدم علاقم بيشتر شد ، ديگه نمي تونستم متمركز بشم شاگرد اول هميشگي يهو ترك تحصيل كرد و ديگه نكشيد ، بهمين راحتي شيطان سيستم يه ابررايانه ي هوشمند رو هك كرد و بهش خنديد و موندم با لاشه اي از خودم و قلبي كه لحظه اي ضربان غمزده ي خودش رو فراموش نمي كرد.يادمه خيلي كوچيك بودم هنوز پدر و مادرم زنده بودن يه سريال قديمي مي داد ، يه بنده خدا يه شعري مي خوند با اين مضمون كه من به دنيا اومدم مادرم مرد ، مرا به دايه دادند دايه هم مرد ، مرا با شير گاو آمخته كردند ، از بخت بدم آن گاوه هم مرد ، بچه بودم بهش خنديدم و نفهميدم كه دارم به آينده ي خودم مي خندم حالا ديگه ياد گرفتم كه بيخودي نخندم....

خوب يادم نمياد كه اولين اشتباه رو كي انجام دادم ، آخه اونقدر پاك زندگي كرده بودم كه حداقل يه دله سير نگاش نكردم ، نمي دونم خدايا مي زني مي شكني مي دوزي منم دارم تماشات مي كنم ، ديگه لازم نيست ادامه بدي ، من خوب فهميدم كه ما كوچيكتر از اين هستيم كه كاره اي باشيم ، من خوب فهميدم كه هوش و استعداد و چه و چه و چه .... بدون حضور تو مفهومي نداره ، خدايا خودت خوب مي دوني كه اونقدر بنده ي خوبي برات بودم كه حتي نمي تونم چهره ي عزيزترينم رو بخوبي به ياد بيارم ، خدايا من بخاطر تو نگاش نكردم ، خودت تمومش كن ، خدايا من يه روزي مي خواستم دكتر بشم يه روزي  درس خوندن برام آب خوردن بود يه روزي باد غرور امكاناتي كه بهم داده بودي منو گرفته بود ...

نفرين شده

ارسال شده توسط: محمد محسن  //   شكوفه اي با عطر پريسا

به نام خدا . وقتي متولد شدم يه پسر كوچولوي تپل سفيد رنگ بودم ، اسممو گذاشتن محسن يعني نيكوكار ، از همون سال هاي اول احساساتي بودم ، البته هميشه عقلم بر احساسم غالب مي شد ، روز اول مدرسه بجاي يه بار سه بار بار با مادر مهربونم رفتم مدرسه ، يعني دو بار فرار كردم و مادر بيچاره دوباره مجبور شد منو ببره ، معلم دستمو گرفت و تا آخر زنگ اول پيشش نشستم ، بعدش عادت كردم ، خيلي زود شاگرد اول شدم و دست راست معلم ، كلاس سوم بودم كه فهميدم تفاوت يعني چي من شاگرد اول شدم ولي شاگرد دوم و سوم كه از خانواده هاي ثروتمند بودن جايزه هاي بزرگ و گرانقيمتي گرفتن و به من يه مداد فشاري دادن ، البته ما خانواده ي متوسط به بالايي بوديم ولي خب تفاوت با بالادستي ها بود ، پدري داشتم كه مهربوني هاي خاصي داشت ، خيلي دوسش داشتم بيشتر از مامانم هنوز طعم شيريني هاي كه هر از گاهي ناگهاني به هر كدوم از خواهرا و برادرا مي داد زير زبونمه هنوز تشويقهاشو و اينكه مي خواد دكتر بشم يادم هست ، توي خونه كمك مامان بودمو پدرم آرزوهاشو در من مي ديد ، خيلي بهم علاقه داشتن و اين علاقه باعث مي شد تفاوت هايي بين منو بقيه بچه هاشون بزارن ، اين تفاوت ها رابطه ي منو با خواهرام به هم مي ريخت برادرم كوچيك تر از اين حرفا بود و به سن و سال ادراك نرسيده بود ...

رماني براي زندگي من

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد
7 مطلب