
يه بعد از ظهر گرم ، عموي از ديوار افتاده ، شرجي هوا و بيمارستاني بزرگ ، كنار تخت سفيد و صندلي قرمز رنگ نامرغوب ، چشماني كه هوس نمور شدن كرده اند و روحي كه خيس خورده و خوردني شده ، حالا زمان خوب آورده است ، چه حيف شد ، اينجا نمي شود اشك ريخت ، قطره اي كافي ست تا اين چشم هاي خود مختار بزرگ به هر عابري گزارش كنند ، آب و هواي شرجي دريچه هاي نگاه را ، عيبي ندارد پريسا ، عيبي ندارد عزيزم ، اگر چه ياد تو بدون گريه هاي غم انگيز دردناك ، چيزي كم دارد ، ولي باشد ، باشد پريسا ، نمي شود غنيمت را بر نداشت عزيزم ، حالا كه قلم مي چرخد ، تپش ها زياد مي شوند ، حالا جايي ديگر ، گويي زمان روي واژه ي لوپ هنگ كرده باشد ، موجودي ظريف از كوچه هاي سرخ دلم عبور مي كند ، دوران نرم و آرام روسري آبي ، حكايت از عنايت پري وار او دارد ، در چشم آب زلال ، خيره ، طاقت نمي آورند و سقوط مي كنند همراه سرخي گونه ها ...
حالا اين توده ي متراكم بي خاصيت فوقاني ، سنگريزه هاي جدا شده از سطح آسفالت را شماره مي كند ، طوفان اضطراب همه جا را قلب مي كند ، بي نظمي رايج مي شود ، در لحظه اي تمام حيات زمين از شست پا به راس پمپاژ مي شود ، حالا جايي ديگر چند ساعت آن طرف تر ، رشت ، پارك شهر ، درست پشت تاب ، اي كاش اينجا هيچ كس نبود و مي شد زماني دراز در حركت آرام و روح نوازش تنها تنها خاطره بازي كرد ، پريسا پريسا ، دلم برايت تنگ شده ، خيلي تنگ عزيزم ، آسمان من ، كجايي ؟
گاهي كه ناگهان چشمانم در چشم غريبه اي قفل مي شود ، چرا كه قدري شبيه تو مي نمايد ، ديگر دستور توقف نگاه را نمي پذيرند ، تا جايي كه كار بيخ پيدا مي كند و با نگاه عجيب و پر از سوال غريبه به خود مي آيم ، حالا ساعت سه نيمه شب است ، دراز مي كشم و سرم را روي كوله پشتي رها مي كنم ، قورباغه هاي پارك با اعتماد از كنارم عبور مي كنند ، گاهي موريانه كوچكي كه مكان يابش مشكل پيدا كرده ، گاز دردناكي مي گيرد ، خفاش ها مانور نظامي دارند امشب ، گاهي شيرجه بر سطح آب مي زنند ، شايد با اين سرعت آب هم خورده باشند ، چه كسي مي داند ؟
همه چيز اينجا زيباست ، مگر دو چيز ، يكي جاي خالي ظريفي دوست داشتني ، و ديگري چاله هايي كه شهرداري در تمام پارك طبق زمان سنج نصب شده حفر كرده است ، يكي گودال درون است و ديگري بيرون ، اين ديگري را شهرداري پر خواهد كرد بزودي ، اما با اين ژرف چاه قطور دل چه كنم عزيز ؟
نه نه ، من ترا مستور نخواهم كرد ، براي هميشه دلنشين هاي سوزدارم را براي تو خواهم سرود ، آري ، او كه اول بار راز دل بر چاه فاش مي كرد ، خوب مي دانست ، اصوات مست هرگز مجال خروج از اين كنده ي عميق را نخواهند يافت ، خوب مامني است براي دردها ...
سنگ صبور ، حالا توي شهر خودم هستم ، مراحل ترخيص تنها عمو ، مي روم فرم ها را پر كنم ، راستي يادم رفت اين برگه ي سفيد خيلي خوش شانس بود ، وقتي پرستار مهربان ، در مطالبه ي چيزي كه بتوان رويش قلم زد ، فرم يك طرفه ي رژيم غذايي بيماران را در اختيارم گذاشت ، حالا جاي اسامي بيمار و خوردني هايش ، باريك چشمه ي محبت رويش قدم مي زند ، ولي خب ، شايد قدري بد آورده باشد ، چرا كه مثل آن ديگري ها خيس نشده است ، دارد دير مي شود بايد بروم عزيزم ، بايد همسطح ترين طبقه ي بيمارستان به زمين را بيابم ، مي گويند آنجا جايي هست كه پول مي دهي و بيمارت ترخيص مي شود ، چه كسي مي گويد اين كار خوب نيست ، كاش مي شد من پول مي دادم و تو آزاد مي شدي !



.jpg)